هیچ زمانی مثل این روزها از دولت ترکیه متنفر نبودم....


برچسب‌ها: از دل, عکس نوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 20:6  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

نوشته: اول فصل باید درختارو هرس کرد.حالا بیا و اول پاییز آدمای بد زندگیتو هرس کن و....

بعد منو برداشته بلاک کرده.لابد منم جزو آدمای بد زندگیش بودم.

اما من هر چی دور و برمو نگاه کردم، آدمی بدتر از خودم ندیدم.

من برگ هامو حفظ می کنم....


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 20:24  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

گاهی آدم ها به تو نزدیک می شوند 

تا تنهاییت را محو کنند.

آنها نمی دانند چطور، حالا ،تنهاترت کرده اند...

 


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 0:45  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

اگه بهت گفت تو خیلی صاف و ساده ای، ذوق نکن.

این یعنی تو خیلی احمقی.

همین.

 


برچسب‌ها: یک تجربه
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 11:51  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

نشستم رو کاناپه ، زیر کولر، جلوی تلویزیون و سالاد درست می کنم.

نشستم رو کاناپه، باموهای سشوارکشیده و غرق عطر، سالاد درست می کنم.

بعد گوشیمو دست می گیرم و سری به فیس بوک می زنم.

خشک می شم با دیدن عکسی که ...وامصیبتا.

من اینجا نشستم و فکر شامو شکمم که گشنه اش شده و کمی اونطرف تر زن هایی مثل من,بهتر از من, زیباتر از من، شایسته تر از من

توی قفس به اسارت میون یه مشت مرد حریص...

زن ها عین برده ها به فروش میرن.

خدایا

خدایا...

غمگین می شم و فکر می کنم سالادمو با آبلیمو طعم دار کنم یا آبغوره؟!


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 21:9  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

دستم را گرفتی

به آسمانم کشاندی

و گم شدی...

نگفتی هوایم که تگرگی شود

چه به روز شکوفه ها می آورم؟!

 


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 19:58  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

زندگی شبانه شعف خاص خودش را دارد.

اینکه همه حا سکوت است و تاریکی و تو بیداری. این یعنی سلطه ی تو!

چند وقتی است ضمیر ناخودآگاهم هر نیمه شب حدود ساعت  1:50 مرا بیدار می کند. بعد هدایتم می کند سمت یخچال.

در یخچال را باز می کنم.

کشوی پایینی را باز می کنم.

یک شلیل بر می دارم.

برمی گردم به تخت و طی چند گاز با ته مزه ی خماری، نوش جان می کنم.

بعد صبر می کنم.صبر می کنم و ....

به خواب می روم.

ضمیر ناخودآگاه عزیز من

دست از سرم بردار.

 قسم به پروردگار، روزها هم می شود شلیل خورد!!!

 


برچسب‌ها: ازدل
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 20:18  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

دکتر می گوید صبح  ها باید بدوی.

هوا گرم است و برای زنده ماندن باید پنج صبح بروم پارک برای دویدن.

نمی روم، نمی دوم. می ترسم. احساس امنیت نمی کنم.

توی ترافیک که گیر کرده ام، پنجره های ماشین را بالا می کشم و مطمئن می شوم درهای ماشین قفل اند.

شب ها از پیاده روی در خیابان های خلوت پرهیز می کنم.اما...

همه چیزی در باب مسئله ی امنیت محدود به حفظ جان و ناموس نیست.

به کلاس یوگا می روم برای ثبت نام، بدون چادر.

احساس امنیت نمی کنم در غیر اینصورت؛ نگاه ها و تفاوت ها را بر نمی تابم. گاهی هم شجاع شده و هم رنگ جماعت نمی شوم. سرم را بالا می گیرم و می گویم که کار صحیح را من می کنم نه بقیه. اما باز هم در دلم حس امنیتی وجود ندارد.

تمام عمر ترسیده ام و تمام عمر هم امنیت را داشته ام! دارم اما دلم قرص نیست. چرا؟

این ترس لعنتی از کی از کجا در من نهادینه شده است؟

چه کسی در گوشم خواند از نگاه مردان دوری کن، که نگاهشان هوس است و سخنشان  فریب؟

چه کسی زمزمه کرد اگر افغان دیدی راهت را کج کن؟

چرا هنوز که هنوز است بابا پشت سرم به بدرقه می آیند و می گویند درهای ماشین را قفل کن؟!

چرا گاهی لبخند زدن به روی مردم برایم سخت می شود؟

 

این امنیت لعنتی برایم درست معنی نشده است.

ترسیدن را به من آموختند؛ در خانه، در مدرسه، در دانشگاه.

و من

باز می ترسم نکند دیگر برای نترسیدن دیر شده باشد.

 

پ.عدم اعتماد به نفس را تکذیب می کنم.

 

 

 


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 0:56  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

" دنیا "،  تنها چهار حرف است.

اما

پای خنده های تو که بیاید وسط

" دنیا "

هزار حرف است

هزار جمله ...

دنیای مرا کلمه باران کن.

 

 


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 13:26  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

کسی که دو روزه عاشق میشه,

نصف روز هم نمیکشه که فارق میشه!


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 17:47  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

کسلم.

دلم هیجان می خواهد.

دلم جیغ و خنده می خواهد.

دل لامصبم برای ریسه از سر خوشی, تنگ است,بدجور....


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 19:23  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

نزدیکتر بیا

چنان چون آینه ای

که تو را تمام قد درآغوش کشم,

و بیم گناهم نباشد.

نزدیکتر بیا

همزادم شو

همراهم باش...


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 10:51  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

نوشتن هم یک جورهایی خودکشی است؛ وقتی از "ب" بسم الله تا "ر" خدانگهدار،

کلمات را زیر و رو می کنم

و تو

هیچ جا، میان هیچ کدامشان، به انتظارم ننشسته ای...


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 12:29  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

می گوید: نترس بانو. بپر بغل خدا. هیچ کس به اندازه ی اون، تو رو دوست نداره.

و من...

من می ترسم نشانی آغوشش را گم کرده باشم.

 

عنوان: مولاناجان


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 10:52  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

 

میگذری از کنارم

آرام

بی تفاوت و

پس غروب آفتاب

از رایحه ی من

به خواب

بانویی را خواهی دید

که تمام زندگی را یک شبه

برایت خواهد گریست...


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 11:25  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

نیمه های شب از خواب بیدار می شوی.

کورمال کورمال به سمت آشپزخانه می روی؛ او با تو می آید.

سر یخچال می روی؛ کنارت ایستاده است.

بر می گردی سیب به دست روی کاناپه می نشینی؛ روبه رویت می نشیند.

سیب نمی خورد، تنها تو را نگاه می کند و لبخند می زند.

چیزی نیست، نترس.

این همان آدمی است که به خیالت فراموشش کرده ای. فقط در سکوت، تنهایی و تاریکی به سراغت می آید...

 


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 12:21  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

گفتی: اردی بهشت..

و چه تلخ هر دو می دانستیم

شکوفه ریزان در انتظارمان است.


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:50  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

من کم خواب نمی بینم، البته بهتر است بگویم کابوس.

با آنها کنار آمده ام. اوایل این کابوس ها آشفته ام می کرد. با جیغ و ناله بیدار می شدم و تا مدتی ذهنم درگیر لاطائلاتی بود که دیده بودم.اما الان فهمیده ام که جزیی از شب های من شده اند و آنقدر ها هم مهم نیستند.

اما دبشب پس از مدت ها کابوس تبدیل به رویا شد. رویایی دست نیافتنی و زیبا.

شنیده بودم در طول روز به هر چه فکر کنی و یا قبل از خواب ذهنت را از هر چه پر کنی، در هنگام خواب به سراغت می آیند. هیچ وقت در این زمینه موفق نبودم تا...دیشب.

از رویا که خارج شدم حدود سه صبح بود. آن را جایی یادداشت کردم و دوباره خوابیدم باز...

می دانم پایه ی قوی ندارد رویای نیمه شب من اما آرامشی غریب به من داده است که دلم می خواهد دوباره شب باشد.من باشم و خوابی عمیــــــــــــــــــــــــــق.

 

عنوان: ناشناس

 


برچسب‌ها: بگو ار رویا, از کابوس
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 6:20  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 چهارده روز است که پدرچانم را، پدربزرگ چشم طوسیم را، از دست داده ام. روزهای سختی را گذراندم.

دست و پنجه نرم کردن با فراق عزیز و مریضی ای که دست از سرم برنمی داشت مجالی نمی داد که ببینم فلانی یا بهمانی تماسی گرفته است برای همدردی یا خیر.

حالا آرامشی نسبی در خانواده برقرار شده؛ چرا که قلبا معتقدیم پدرجان جایگاه خوبی نزد خدا دارند. اما من تازه شاخک های زنانه ام فعال شده اند.

من که در مراسم یادبود خیلی از اقوام شرکت کرده بودم. خیلی ها را حتی نمی شناختم و صرفا برای احترام به بازماندگان تسلیت گفته بودم. چرا حالا که داغدارم خبر از کسی نیست؟؟

توقع بی جاییست؟ چرا دریغ از یک تلفن یا پیامی کوتاه؟

اما دقت که می کنم متوجه می شوم  زندگی را برایم آسوده کردند؛ که چه خوب است اصلا اینطور

رودربایستی ها را کنار بگذارم و اگر قرار باشد در مراسم کسی شرکت کنم صرفا دلی باشد نه معامله گرانه.

دلم، دلم بخواهد که کسی را ببوسم و برایش خوشبختی بخواهم. دلم بخواهد که دیگری را در آغوش گیرم و در گوشش زمزمه کنم که به اندازه ی او غمگینم و در کنارش ایستاده ام.

بیایم برای خودم زندگی کنم.

نترسم از حرف مردم، از چشم نازک کردنشان، از طعنه هایشان.

بی توقع و آزاد...

 

عنوان:حسین منزوی

 


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 11:8  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

 

 

بخند دختر کوچه پس کوچه های شهر من.

نمی دانی چه اندوه ها

چه اندوه ها

چشم انتظار قد کشیدن تو هستند...

 


برچسب‌ها: عکس نوشت, کلماتی درهم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 13:8  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

بعد از تعطیلی وبلاگ, دوران سختی را از سر گذراندم.

ننوشتن چیزی را بهبود نبخشید و حالا...

انگار حفره ای است در زندگیم.

شاید نوشتن..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 11:54  توسط فاطمه سعادتی  | 





باید بروم

چاوه ری را

و شما را

دوست داشتم.

اما....

(شاید

روزی

اینجا

یا جایی دیگر

دیدار تازه شد.)


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 14:24  توسط فاطمه سعادتی  |