X
تبلیغات
مثل من...مثل تو




باید بروم

چاوه ری را

و شما را

دوست داشتم.

اما....

(شاید

روزی

اینجا

یا جایی دیگر

دیدار تازه شد.)


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 14:24  توسط فاطمه سعادتی  | 


شب از نیمه گذشت و

ساعت دوازده بار به زنگ آمد.

 هیچ کفشی جا نماند, هیچ کفشی...

.

.

.

زندگی ادامه دارد

و هر روز

هزاران سیندرلا

به مطبخ

باز خواهندگشت...


12اذر92


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 19:16  توسط فاطمه سعادتی  | 


امروز فهمیدم که آدم ها به اسم فصل خیلی اهمیت می دهند.

مثلا صبح که از خواب بیدار می شوند نگاهی به تقویم می اندازند و می بینند که امروز نهمین روز از سومین ماه پاییز است. قاعده اش این است که هوا باید سرد باشد.

پس تا می توانند می پوشند!!!

آخ شما را به مقدساتتان قسم

به بقیه آدم ها هم فکر کنید.

فکر کنید که وقتی توی واگنی می نشینید که بیشتر از ظرفیتش مسافر دارد، بقیه نمیخواهند از بوی شما مستفیض شوند!!!

صبر کنید سرد شود بعد پالتو و پاکشتان را ست کنید!!



برچسب‌ها: حوالی مترو
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 22:57  توسط فاطمه سعادتی  | 




مرد

قلمرو را

با دندان مرز کشید،

و درد

      زاده شد...


طعم لطافت

بوی گسی داشت

                   همچون

                           خون.




برچسب‌ها: کلماتی درهم, عکس نوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 1:19  توسط فاطمه سعادتی  | 



به خواب نمی روم

در خلسه ی دیدارت

به سماع در آمدم...


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 4:32  توسط فاطمه سعادتی  | 


ظهر عاشورا باشد. رفته باشی یکی از محلات مذهبی و قدیمی تهران. رفته باشی بازار بزرگ. دست خواهر کوچکت را گرفته باشی و بعد از این همه سال زندگی برای تجربه ی چیزی جدید، حسی خاص، زفته باشی بازار بزرگ تهران.

بعد

یک لحظه خطا

یک آن هوسی کثیف و مردانه

خراب می کند تمام آن حس های ناب را.

مرد(!)با عینکی دودی سوار بر ماشینی سیاه و گران قیمت، ترمز زد و گفت و خواست آنچه نمی باید.

نمی گویم به همان اندازه... اما تجاوز روحی هم درد کمی ندارد.

می توانستم بایستم. می نوانستم دقیقا وسط خیابان خیام بایستم و تمام ناراحتی و حس انزجارم را سوار بر مرکب کلمات بکوبم در صورت مردی که هیچ گاه یائسه نخواهد شد.

می توانستم فریاد بزنم. می توانستم...

نه، نمی توانستم.

دست عزیزم را گرفتم و بر سرعت پاها افزودیم. به ما فرار را یاد داده اند.

چقدر وقیح.

ظهر عاشورا بود...





برچسب‌ها: از دل, یک تجربه, عکس نوشت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 12:2  توسط فاطمه سعادتی  | 



پرعبایت را بالا بگیر بابابزرگ

دخترزاده ی کوچکت

دیگر عاشق خرمالو ها نیست

اندکی خواب می خواهد 

کمی گرما...




برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت 1:6  توسط فاطمه سعادتی  | 



یک وقت هایی

انجام یک کارهایی

برایت لازم است.

می دانی باید انجامش دهی.

می دانی بقیه دلایل تو را برای انجام آن کار تاب نمی آورند.

با خودت صادقی؟! صادق باش.

برو جلو .

مهم نیست اگر موفق نشدی بگویند، هان،دیدی؟!!به تو گفته بودیم.

مهم نیست اگر هم موفق شدی بگویند اگر فلان کار را به جایش می کردی بهتر بود!

در قلبت چه حس می کنی؟ همان را قاب بگیر.




برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 13:5  توسط فاطمه سعادتی  | 



ترمز می زنم و تو

 از جلوی ماشین رد می شوی.

بر میگردی

 لبخند می زنی...

آخ که خریدار خنده های توام.

بگو  از کدام خیابان ها

                               میگذری؟


24 مهرماه


برچسب‌ها: از دل, کلماتی درهم
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 12:56  توسط فاطمه سعادتی  | 


یک نگاه بیندازید




شهروند محترم

به جای پاره های آجر و یا تکه های سنگ،

به جای نوشتن عبارت زشت " لعنت بر پدرو مادر کسی که در اینجا پارک کند "

و یا

"در صورت پارک پنچر می شود "،

می توانید ازین روش ها استفاده کنید. البته فراموش نکنید که کوچه و خیابان را شما نخریده اید!!!




برچسب‌ها: عکس نوشت, یک تجربه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 11:55  توسط فاطمه سعادتی  | 



فکر می کنم کمتر از 70 ساله بود،نه نه مطمئنم.

سرحال و شاداب.

صبح ها که از در می زدم بیرون می دیدمش که با ساک همیشگیش و سربه زیر راهی ساختمان ما می شود. اوایل برایم سوال بود ساک به این بزرگی را چرا با خود حمل می کند این پیرمرد سفید موی.

یکبار اتفاقی دورادور درون ساک را دیدم. درش باز مانده و گوشه ی اتاق نگهبانی لمیده بود. پر از کتاب بود.

چندی بعد که هم صحبتش شده بودم فهمیدم آن کتاب هایی که برایش عزیزند؛ نوشته های خود اوست، شعرهایش.

پیرمرد نگهبان ساختمان ما شاعر بود و من چه دیر فهمیدم.

حالا عذر نگهبان شاعر را خواسته اند به دلیل کهولت سن و من بعد رفتنش جای خالیش را دیدم.

آقای سیاهکل عزیز

پیرمرد مبادی آداب

شاعر مهربان

دلم برایت تنگ می شود و برای همیشه کتابت را در میان کتاب هایم حفظ می کنم.




برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1392ساعت 17:16  توسط فاطمه سعادتی  | 



اگر رفته باشی حمام و بعد از کشف لباس ها زیر دوش ناگهان با یک تکه بزرگ کبودی روی ران پایت مواجه بشوی , آنوقت چه فکری به ذهنت خطور می کند؟

که چه وقت کتک خوردی و خودت متوجه نشدی؟!

که کجا پایت محکم به جایی خورده است و یادت نیست؟!

که آیا از خارش محکم پایت, این منطقه کبود شده است؟!!  

شاید چیز سنگینی رویش افتاده است و تو نمی دانستی!...

و فکرهای بسی احمقانه ی دیگر!

اما من تنها کاری که کردم این بود, دستم را گذاشتم روی همان منطقه ی وسیع و فشار دادم تا ببینم درد هم می کند یا نه!!

_______________________

________________________


عید غدیر بسیار برشما مبارک.سفارش شده از بزرگانمون که حتما در این روز بزرگ عیدی بدهید.

شما هم عیدی بدهید, حتی شده یک لبخند :)


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1392ساعت 6:19  توسط فاطمه سعادتی  | 

گاهی پیش می آید دلمان تنگ کسی شود.

تنگ شود برای صدایش، خنده اش، گره ابروانش. تنگ نفس کشیدنش حتی، اما برای حس کردن او باید پی بهانه گشت. در بعضی روابط که وارد شوی نمی توانی باری به هر جهت و تنها از سر دلتنگی، سراغش را بگیری، تماسی برقرار کنی، پیامی بفرستی...

حالا مدام می گردی پی بهانه، می گردی و می گردی و کمتر پیدا می کنی. بعدترش نفست تنگ می شود. فحش میدهی به قوانین نانوشته ی رابطه ها.

به طرز مسخره ای دلیلی پیدا می کنی برای مثلا یک اس ام اس:

سلام. دنبال واکسن آنفولانزا می گردم. می دانی کدام داروخانه دارد؟

سلام. کاکتوسم را پشت پرده گذاشتم. به نظرت پرده را بکشم یا نه؟!

سلام...

حتی گاهی یک پیام خالی می فرستی و پیِ آن یک پیام عذرخواهی که "ببخشید. اشتباهی شد" !

اصلا دلم می خواهد بگویم:

سلام. دلم هوایت را کرد، ببخشید بی اجازه ی شما.خوبی؟ می آیی برویم روی برگ های پاییزی قدم بزنیم؟


حواست باشد. جواب این اس های بی موقع و گاه مسخره را بده. شاید بندِ دل کسی ...




برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 16:11  توسط فاطمه سعادتی  | 



استوس ها همیشه برایم جالب هستند. معمولا کسی از آنها سردرنمی آورد جز آنکه مینویسدشان.
نوشته بود: به شماره پلک برهم زدن ها...
گفتم:
میشه ادامه سه نقطه خیلی چیزا گفت
میشه گفت آدمامیمیرن
آدمابه دنیا میان
عاشق میشن
فارق میشن
گناه میکنن
پشیمون میشن
وسوسه میشن..
گفت:
ذكر دهه اول ذي حجه ست‬
‫لااله الا الله عدد اليالي و الدهور‬
‫لا اله الا الله عدد لمح العيون...

پ.بچه ها مرا لابه لای دعاهاتان،
فردا،
روز عرفه
یاد کنید.
مخلص شما
فاطمه.

برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 17:14  توسط فاطمه سعادتی  | 



چند سال پیش مامان عزیز پیله کرده بودند که کار با کامپیوتر و اینترنت را یاد بگیرند. کسی هم بله نمی گفت به ایشان جز من که البته فقط بله می گفتم و نمی دانم چرا نشد هرگز آن بله ها را عملی کنم. تا اینکه موبایل های کوفتی اندروید همه پسند و همه بخر شد!!

حالا مامان بدون منّت کسی به یمن wifi همه جا سرک می کشند! و خب کار ما هم درآمد که خدای نکرده روی viber مان عکس بی حیایی نگذاریم!!(البته این لفظ "بی حیایی" در دستور ادبیات مامان ما دارای دامنه معنی گسترده ای است!)

بنده هم خودم را راحت کردن و عکس طفولیتم را گذاشتم که دل مامان جانمان نشکند.

هعی، بسوزد پدر تکنولوژی که دیگر خبرهایمان هم مامانمان را هیجان زده نمی کند و ما همیشه عقب قافله ایم!



برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 9:58  توسط فاطمه سعادتی  | 



با عزیزِ جان رفته بودیم حوالی بازار بزرگ تهران.

از آن محله های شلوغ و به زعم من دوست داشتنی.

گقتم یک روز هم باید با دوربین بیایم و حسابی کیف کنم، دلم می خواهد مجموعه ای از عکس های پاپوش مردم داشته باشم. گفت عکاسی از دست ها هم جالب است. بعد هر دو رسیدیم به اینکه خیلی ها این کار را کرده اند، تکرار مکررات است.

یادم آمد در یکی از داستان های "آنا گاوالدا" ،شخصیت داستان دختری بود که از خواننده ای جوان درخواست کرد مدتی در کنار او باشد و در کنسرت های مختلف از او عکاسی کند.

آخر داستان مرد به خانه ی دختر رفت و او عکسای گرفته شده را در اختیارش قرار داد تا نظرش را بداند.

تمامی عکس ها از دستان مرد بود.

این داستان از کتاب "دوست داشتم  کسی جایی منتظرم باشد" است.

این کتاب شامل داستان های کوتاه این نویسنده ی فرانسوی است . اکثر نوشته های این کتاب غم انگیزاند و حول محور عشق می گردند. عشق هایی که معمولا نامعمول و در هاله اند.






برچسب‌ها: عکس نوشت, کتابـــــکده ی من
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 13:32  توسط فاطمه سعادتی  | 



هیچی نمی گفتنن. می ایستادن جلوی آدما و زل میزدن تو چشمهاشون...


پ. امروز روز جهانی صلحه!!!




برچسب‌ها: حوالی مترو, عکس نوشت
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 15:36  توسط فاطمه سعادتی  | 


  کاش آدم می توانست قید خیلی چیزها را بزند.

جزیره ای کوچک داشته باشد با یک مشت مردمی که دست چین کرده است.

بدی ماجرا فقط این است که شاید آنها دلشان نخواهد در جزیره ی تو باشند!


پ. رها جان و بافتآی عزیز

دلم برایتان تنگ شده و هیچ نشانی از شما ندارم.

امیدوارم خوب و خوش باشید.


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 19:39  توسط فاطمه سعادتی  | 



نمی توانم بگویم یک تجربه بود چون بار اولی نبود که اینجا می رفتم. اما می تواند برای شما یک تجربه ی عالی و لذت بخش باشد.

اصلا هر جا که بروی اگر با عزیز جان بروی، خوش خواهی بود.

حواستان جمع که عکس ها مربوط به یک نمایشگاه یا موزه نیست!





خوردنی ها را نگذاشتم که دلتان نخواهد!!

راستی می شود گفت اولین تجربه هم شد که برویم در یک کافه ی معروف بنشینیم و کسی غیر از ما نباشد و نیاید. تمام مدت هم خواننده ی اسپانیایی آواز بخواند و من مدام به این فکر کنم وقتی یک کلمه هم نه ما می فهمیم و نه کافه چی، چه اصراری است به شنیدن؟!!

آدرس اینجای آرام و دوست داشتنی





برچسب‌ها: یک تجربه, عکس نوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 9:25  توسط فاطمه سعادتی  | 



طبقه ی انتظار، سالن انتظار. سه ساعت تکان های عصبی پا و نگاه کردن به آدم های متفاوتی که برای هم شکل برگشتن می آمدند.

به قول "آنا گاوالدا "(نویسنده ی فرانسوی)، زن ها همیشه میل پنهانی دارند، میل به خوشگل شدن.

برایم عمل بینی چیز عجیبی نیست و به دوستٍ جانیم حق می دهم برای تن دادن به این جراحی. خیلی منطقی که فکر کنیم واقعا غیر عادی نیست! (گرچه در مورد آقایون هنوز قانع نشده ام) اما عمل های زیبایی دیگر حتی تا حدودی برایم مشمئز کننده اند.

مثلا درک نمی کنم چطور یک خانم خودش را در اختیار یک جراح می گذارد تا سینه هایش خوش فرم شوند؟!اصلا نمی فهممش. گاهی به سرم می زند که نکند من غیر عادی هستم که فقط سالی دو یا حداکثر سه بار آرایشگاه می روم آن هم تنها برای زیبایی ابرو!!

درگیرم با خودم!


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 12:32  توسط فاطمه سعادتی  | 

 

فنجان تنهایی ام را

زمان خنک نمی کند

یک نعلبیکی برایم سوغات بیاور.


برچسب‌ها: کلماتی درهم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 2:43  توسط فاطمه سعادتی  | 




یک بار یک متن انگلیسی را می خواندم که راجع به گزینش کارمند بود. اینکه یکی از مراحل کارمندگیری، ارائه تستی به متقاضی بود برای آشکار شدن شخصیت اخلاقی، فکری و استعدادیابی.

بعد از انجام تست مشخص می شد که او صلاحیت انجام فلان کار را دارد یا خیر؛شاید یک جور شایسته سالاری.

انجام این تست زیر نطر کارشناسان واقعا عالی است، آن وقت به آدمی مثل من که چندان اهل حرف و معاشرت و چانه زنی نیست کاری شبیه بازاریابی پیشنهاد نمی شد. منی که به این کار اصلا با چشمان باز نگاه نمی کنم. منی که با تبلیغ مصرف گرایی مخالفم. منی که...

امّا با تمام این تفاسیر ممنونم آقای محترم و متأسفم که نتوانستم کمکی به شما بکنم. ولی من مناسب نبودم، نیستم و نخواهم بود.


برچسب‌ها: از دل
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 8:17  توسط فاطمه سعادتی  |