X
تبلیغات
مثل من...مثل تو



مرگ یک معجزه است.
معجزه ای که تو را از نیستی به هست شدن می رساند.به حیات ابدی.

اینکه سالیان سال آدم نفس بکشد،را ه برود،بدود و چه چه و روی خیلی از مسائل دنیا تأثیر بگذارد؛
یک حرکت,یک سخنرانی و یا یک بازی بر سر فرمول های شیمیایی
از او فردی مشهور و از عملش حرکتی جهانی بسازد
و ناگهان  تنها در یک لحظه قسمت کوچکی از بدنش دچار مشکل شود....
یک اختلال کوچک
و مرگ.
او می میرد و یک دنیا فکر
نبوغ
مهربانی
تمام می شود.
به همین سادگی!
مرگ معجزه است.از خاک به خاک
و از نیستی به هستی مطلق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 19:48  توسط فاطمه(گمشده)  | 


ساعتی پیش رای نهایی اعلام شد.

منزلت که در حوالی اتوبان مهمی باشد،اتوبانی پر رفت و آمد،ومتوجه می شوی که مردم به طرز جالبی شاد شده اند.

صدای بوق بوق لحظه ای قطع نمی شود،انگار کن کارناوال عروسی بزرگی راه افتاده است.

باید شاد باشم اما شادی من زمانی کامل می شود که وعده ها محق شوند و .....

تو خود بخوان حدیث مفصل.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 21:19  توسط فاطمه(گمشده)  | 



گاهی وقت ها چشمانت می گویند که او اینجا نیست ،لیکن قلبت چیزی دیگر می گوید.

اما درد زمانی بیشتر به سراغت می آید که چشمانت او را هر لحظه می بینندو قلبت

حضورش را انکار می کند..


*عنوان: قیصر امین پور


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 1:48  توسط فاطمه(گمشده)  | 




یک مشت مواد فاسد بردار و سرهمشان کن و یک کیک درست کن.
بعد خامه پوشش کن.با میوه های رنگی و ژله تزیینش کن؛خوشگل شود و خوشبو.وسوسه انگیز.

صدایت می زند انگار.

حالا این کیک می شود همان آدمی که کثافت از سر تا به پایش می ریزد.می ریزد و تو نمی بینی.
لباس گران قیمت به تن می کند.ادکلن فلان تومان می پاشد به سر ورویش.
بوتاکس می کند و هزار کوفت و زهرمار دیگر خرج خودش می کند.
چهارتا جمله و شعر دلنواز حفظ می کند تا گوشت پر شود از آنها،همانطور که قبل از آن ظاهر فریبنده اش خانه نشین چشمانت شده بود.
از خدا می گوید و خلق خوب خدا...
عجب آدم کثافت خوبی!!!
آی آدم، خیالت تخت.گاهی بوی گندت به مشام می رسد.
به فکر شعبده ای دیگر باش.


پ 1. ادعایی در خوب بودن ندارم.بنده ای سراپا تقصیرم.

پ 2.از آنجایی که از قالب قبلیم بسیار خرسند بودم و از رنگ سِِحرآمیز قهوی اش لذت وافری می بردم؛ناگهان ترکید!!

لذا تصمیم گرفتم به رنگ مشکی بی غلّ و غش برگردم!


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 20:13  توسط فاطمه(گمشده)  | 


بیداری

همزاد قهوه و چای نیست

نبودنت لبریز از کافئین است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 1:26  توسط فاطمه(گمشده)  | 



دیشب داشتم فکر میکردم چهار سال پیش تو خیابونا چه خبر بود,امسال چه خبر؟!

هیچ شوری وجود نداره,هیچ اشتیاقی...

دیدم با این فکرها به جاهای خوبی نمی رسم,بهتره برم بخوابم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 9:55  توسط فاطمه(گمشده)  | 



چند روزی است قاب نقاشی آویزان بر دیوار اتاقم کج شده است.نگاهی به آن انداختم و گذشتم.چه دلیلی داشت به حالت قبل برش گردانم؟اصلا چه کسی این قانون را گذاشته که قاب را باید صاف و اتوکشیده به دیوار آویخت؟نقاشی که در آن باد می آید باید کج باشد.که بفهمی باد جاری است.که لمس کنی چمنزاری را خم شده در جهت وزش باد.

باید از اول کج می بود.

این قانون ها از کجا می آیند.مثلا از کجایشان در آورده اند که هوای بارانی,هوای عشاق است؟هوای دونفره؟!

آفتاب باشد بهتر نیست؟که تو فراموش کرده باشی عینک دودیت را همراه بیاوری.آفتاب چشمت را بزند.دستی بیاید عینک خود را بر چشمانت بگذارد.همان دست تو را خنک کند.نوشیدنی برایت بگیرد.....

این قانون ها از کجا می آیند؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 2:43  توسط فاطمه(گمشده)  | 



بهار باشد

خرداد بیاید

و.....

دیگر هیچ نمی خواهم

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 0:28  توسط فاطمه(گمشده) 





داشتم به یک حلزون نگاه می کردم.دقیق شدم در حرکت آهسته اش.دلم می خواست ازاو بپرسم جناب حلزون,مقصد شما کجاست؟بعد بلندش کنم و کارش را راحت.
فکر کردم چه زجری می کشد وقتی پروانه ای از کنارش رد می شود و یا ملخی با سرعت او را جا می گذارد.
اما بعد دیدم که حتی اگر شعور هم داشت بعید بود غصه دار شود از این حرکت کندی که تمام عمر گریبان گیرش است.

تا وقتی لذت سرعت را نچشد,از چه بابت غمگین شود؟از چیزی که ندارد و اصلا نمی داند چیست؟!

نقل آدم هاست.

فقیر تا زمانی که طعم پول را نچشد از نداریش به آن اندازه که یک ثروتمند به فقر بنشیند,درد نمی کشد.

و تو که ندانی عشق چیست آسوده می خوابی.
تا روزی که دلت بلرزد و بعد آن لحظه ای بی عشق توان سرکردنت نباشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 17:26  توسط فاطمه(گمشده)  | 



حذف شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 3:28  توسط فاطمه(گمشده)  | 


راننده میگه:خانم،به کی رای میدی؟

من خیره به جلو میگم:هیشکی!

راننده میگه:نه خانم،به هاشمی رای بده.به همه هم بگو به هاشمی رای بدن.فقط اونه که میتونه یه کاری بکنه.

بعد ادامه میده:هر کی اومد یه گند و گهی به این مملکت زد و رفت.بالاخره اکبر شاه بوده،بیاد وضعو درست کنه.

من میگم:ایشالا همه چی درست میشه.آقا سر همین کوچه پیاده میشم...


بعدا نوشت:مردم ما خیلی سیاسی شده اند.نگرانی در چهره ی تمام آدم ها جیغ می کشد.

فرقی نمی کند در چه صنفی مشغول به کار باشند و یا چند ساله.مردم خسته اند.

و من آرزو دارم خرداد ،ماه پرحادثه و تلخی نباشد.

بهار زیبا تمام شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 20:43  توسط فاطمه(گمشده)  | 




هر سال بعد ارخرید کتاب ها و اتمام نمایشگاه گردی,با خودم قرار می گذارم که از سال آینده پایم را نمایشگاه کتاب نگذارم.اما تا سال بعد این قرار نانوشته فراموشم می شود!
با اینکه آدمی نیستم تمام غرفه ها را ببینم و همه جا گشت بزنم اما به شدت خسته می شوم.

که چندان هم جای تعجب ندارد.

پارکینگ آن سوی خیابان بهشتی.
در یک زمین خاکی پارک می کنی,مسافتی را پیاده می روی تا پل عابر پیاده.
می آیی این سمت,به طرف مصلی.
کلی پیاده روی می کنی.
گیج می زنی,دریغ از یک راهنما!!دریغ از تابلو,دریغ...
حالا به هر جان کندنی شده کتاب های نسبتا خوبی پیدا می کنی,

می خری و دلت می خواهد سایه ای پیدا بشود,جایی بنشینی.

خستگی از تن دور کنی.نوشیدنی سالمی بنوشی.

قوایی تازه کرده , بروی سالن های دیگر را ببینی و یا بشتابی به سوی ماشین.
که همیشه انگار مسافت برگشت بسی دورتر می شود از هنگام آمدن!
کجاست نیمکتی...
کجاست سایه؟!!

یعنی در این مملکت به این وسیعی چهار نفر آدم پیدا نمی شوند بعد از بیست و شش سال,بلد باشند یک نمایشگاه با استانداردهای جهانی برپا کنند؟!!


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:26  توسط فاطمه(گمشده)  | 



تولد بانوی نور است

و من

تصمیم دارم از امروز به نام خود بنویسم.

نامی که زیباتر از آن نامی نیست.


همه ی انسان ها به نوعی سرگشته اند و گمشده.

برای همه آرزوی رستگاری دارم.

من فاطمه هستم,خوشبختم از آشنایی با شما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 10:48  توسط فاطمه(گمشده)  | 


غصه ها را

لای زرورق می پیچند.

می گذارند روی طاقچه

با سلام و صلوات.

ودر آخر

نام افسردگی بر آن می نهند؛

بسیار شیک وبرازنده!!


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 18:47  توسط فاطمه(گمشده)  | 




دستانت را به یاد نمی آورم.
لحن صدایت ...نمی دانم.
در حوصله ام نمی گنجد به فکر قد و بالایت باشم.
گوش هایت,لبانت و ...
نه
در زوایای ذهنم چیزی پیدا نمی کنم.
آخر می دانی
تو مرا
همان دم نخستین
در چشمانت محبوس ساختی.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 7:23  توسط فاطمه(گمشده)  | 


طرف میرود زیارت،پشت سرش می گویند که خوشا به سعادتش،طلبیده شده بود.

سال بعد باز میرود زیارت وباز پشت سرش همین را می گویند.

وسال بعد و سال بعد....

نخیر،ازاین به بعد باید این جمله را عوض کرد واگر کسی به زیارت خانه خدا رفت لطفا نگویید طلبیده شده بود.بگویید طرف چپش پر بود که توانست نه الی دوازده میلیون پول بدهد و مشرف شود;البته اگروتنها اگر سال ها قبل ثبت نام کرده بوده است !


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 5:27  توسط فاطمه(گمشده)  | 


(داستانک)


مثل هر روز طلوع خورشید ومثل همیشه مردمی که سر در گریبان خود به دنبال زندگی می دویدند.

یک روز شلوغ،یک روز سرد.

-زن لیست خریدش را در جیب مانتویش جای داد واز خانه بیرون زد.خرید برای مهمانانی که دوستشان نداشت وظیفه ی امروز او بود.مثل فرو کردن سوزن های ته گرد در کف پایش عذاب آور می نمود.گره ی روسریش را محکم تر کرد،تگاهی به آسمان انداخت و سعی کرد ذهنش را پاک کند.

-مرد ازتاکسی پیاده شد؛قراری مهم در ساعتی معین انتظار اورا می کشید.قطعا در این ترافیک به موقع نمی رسید.

به قدرت پاهایش ایمان بیشتری داشت.سیگار بر لب،قدم در پیاده رویی گذاشت که مردم مورچه وار درحرکت بودند.


ساعت چند بود؟چه اهمیت دارد؟!

زن از کنار مرد گذشت.

مرد از کنار زن رد شد.

خورشید میان ابرها جان داد.

-زن میوه ها را در ظرف شویی خالی کرد،شیر آب را باز کرد.کف آشپزخانه چنبره زد وسخت گریست.

-مرد تمام شب خواب پیاده رویی را دید که عطر لیموترش در آن می رقصید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:15  توسط فاطمه(گمشده)  | 



کاوشگران

جمعی بازنده اند.

کاشف چشمانت

                    تنها من بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 1:47  توسط فاطمه(گمشده)  | 



وقتی می بینم عمه جان پیر از سیاست می گوید, فلان سیاست مدار دم از شاعری می زند , شاعران روز به روز تنهاتر می شوند  وسلول های انفرادی تبدیل به خانه های چند ساله ی نویسندگان......

آن وقت است که می ترسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 2:28  توسط فاطمه(گمشده)  | 





دلتنگی از آن حال هایی است که نمی دانی خوب است یا بد.
که هم ناخوشت می کند و هم خوش.
دلت تنگ می شود نه فقط برای آدم ها,برای یک منظره ,
یک اتفاق,
برای آسمان,
جنگل و دریا.

من گاهی حتی دلم تنگ می شود برای جیغ هایی که در خانه ی قدیمی پدری و پدربزرگی می کشیدیم با دیدن سوسک ها!

اما اصل دلتنگی,دلتنگ شدن برای هم جنس است.که نگاهش را ببینی,صدایش را بشنوی,بویش را حس کنی.دلت تنگ شود برای گرمی آغوشش و.....
دلتنگی پله ای بالاتر هم دارد.که کنار یار باشی و دل تنگش.
دیگر هم کلامیش تو را سیراب نمی کند.
چشمانش آرامت نمی کند.
می خواهی با او یکی شوی.او بشود تو,تو بشوی او.
فاصله ای نباشد.
حرف که می زند کلام از دهان تو شنیده شود.
آب که می نوشد تو جان بگیری.
بیمار که می شود تو درد بکشی....
دلتنگش باشی حتی در آغوشش.


بعدا نوشت:


نگاهت را می نوشم
سیراب نمی شوم.
بیا کوچ کنیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 10:48  توسط فاطمه(گمشده)  | 

 

هر عکسی یادآور صحنه ای از زندگی است.عکس هایم همگی یادآور انسان ها هستند برایم.به طور مثال در عکس کلم و کاهو,من مادرم را میبینم که در آشپزخانه ایستاده اند و به من می گویند نمی خواهد تو آنها را بشوری.کار مداوم مادر در خانه...

و یا این گل ها,تو را به یاد چه می اندازد؟








+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 10:45  توسط فاطمه(گمشده)  | 

به سادگی یک گره

دو سبزه ی عاشق.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 19:59  توسط فاطمه(گمشده)  |